دیروز بود یا شاید هم پریروز داشتم به این فکر میکردم که چه دوران شیرینی بود روزگار وب نویسی و بلاگفا نویس بودن.بعد از تمام سراشیبی ها و سر بلندی ها ، خنده ها و تلخی هایی که قلمم به نوشتنشان در اینجا چرخید،حالا مثل مادری که تنها فرزندش را آق کرده باشد شده ام.ولش میکنم و نمی کنم.فراموشش میکنم و نمیکنم.روزی که برای اولین بار نوشتم را مثل یک تابلوی نقاشی گرانبها یا یک فیلم ضبط شده در ذهنم دارم.همانقدر رنگی.همانقدر با جزئیاتش.من بودم و یک خانه ی جدید.جایی که من معنی میگرفت.نظر میداد.فکر هایش را میگفت.دیگرانی بودند و با او فکر بازی می کردند.جایی که من خالی می شد
ادامه مطلب